تبليغاتX
MasouD RezaI--> عاشق دل شکسته






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



بهترین سایت تفریحی .سرگرمی

با سلام خدمت دوستان گلم امروز میخوام یه سایت بزرگ که خودم هم اونجا فعالیت میکنم به شما دوستان معرفی کنم هر چیزی که بخواین در این سایت پیدا میشه گفتم شما هم بی نصیب نمونین و لذتشو ببرین

شما دوستان گرامی برای ورود به سایت میتونید از دو آدرس زیر استفاده کنید

www.Yahoo-metal.com

www.Yahoo-metal.org

 


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 در ساعت: 3:5
|+|



حرفهای دل غمناکم

دلم خیلی گرفته است. دلم آنقدر گرفته و غمگین است که می خواهم فقط گریه کنم، می خواهم آنقدر فریاد بکشم که صدای شکستن دلم به کل دنیا برسد، می خواهم با فریاد خویش، به همه دنیا بگویم که وجودم دیگر طاقت ندارد و تحمل خودم به خاطر فراق از سمیرا، تمام گردیده است. می خواهم بگویم که دیگر تحمل این دنیای بدون سمیرا، برایم صفائی ندارد. امروز که با خودم سخن می گفتم و به وضعیت خویش وسمیراتفکر می کردم دیدم که خیلی آدم بدبختی هستم که حتی نمی توانم با سمیرا عزیزم عشقبازی نمایم، حتی نمی توانم به چشمان زیبایش نگاه کرده و به او بگویم که چقدر دوستش دارم، حتی نمی توانم احساس درونی خویش را تقدیم وجود زیبایش نمایم. دلم خیلی گرفته است. یک عمر است که تمامی احساس خودم را در خود پنهان نموده ام و به کسی اظهار عشق و علاقه نکرده ام فقط به این دلیل که روزی که به فرد مورد علاقه ام رسیدم فقط احساسات خودم را به او ابراز نمایم. فقط به او بگویم که عاشقت هستم و دوستت دارم. پیش معشوق خودم شرمنده نباشم و تمامی وجودم را تقدیم او نمایم ولی الان که عاشق معشوق خویش و سمیرا عزیزم شده ام حتی به او نیز نمی توانم همچو احساسی را منتقل نمایم.

ناراحتی سمیرا خیلی برایم سخت است. اگر سمیرا ناراحت باشد کل دنیا روی سرم خراب می گردد و می خواهم فقط بمیرم تا ناراحتی او را حس نکنم و نبینم. به خصوص که این ناراحتی از من باشد. سمیراهمه چیز من است، سمیرا همه بود و نبود من است. سمیرا تنها بهانه بودن من در این دنیا است. او تنها دلیلی است که می تواند مرا در این دنیا نگه دارد. تنها دلخوشی من در این دنیا، سمیرا و عشق او می باشد. تنها هدف من هم در این دنیا، شادی سمیرا می باشد. سمیرا همه زندگی من است. او فردی است که همه چیز را بخاطر او فدا می کنم و از همه چیز و همه کس خودم می گذرم. چون بالاتر از او فردی را در این دنیا نمی بینم.

دلم از خدا هم خیلی شکسته است که مرا می بیند و عشق مرا باور دارد ولی هیچ کمکی به من نمی کند تا به سمیرا عزیزم برسم. او بخوبی می داند که عشق من، عشقی پاک و بدون هر گونه ایراد می باشد. ولی کمکی نمی کند که به سمیراعزیزم برسم. من سمیرا را با کل وجودم می پرستم و برایش می میرم و همیشه می خواهم که شاد و خوشحال باشد و هیچ ناراحتی نداشته باشد.


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه هجدهم آبان 1388 در ساعت: 1:3
|+|



یعنی میشه

یعنی میشه دلا هم سنگی باشن
 
به جای مهرومحبت همشون یخی باشن
 
یعنی میشه آدما به هم دروغ بگن
 
به جای حرف صداقت ، به جای دوستی، دشمنی نشون بدن
 
یعنی میشه تو دلا همش جای کینه باشی
 
هیچ جایی برای مهربونی ها نمونده باشه
 
یعنی میشه یه روزی بشه دوتا دست مهربون جدا بشه
 
دستا از هم جدا و قلب دلا پر ترک بشه
 
اولا فکر میکردم نمیشه
 
اولا میگفتم هیچ دلی نمیخواد اشک چشمی ببینه وتنها بشه
 
هیچ دلی دوست نداره غم تو دل کسی بیاد
 
اما تو نشون دادی میشه همه جا پرکینه باشه
 
قولایی که ادما میدن به جای حرف صداقت همشون دروغ  باشه
 
پس میشه دلارو بشکنیم بعدشم خیلی راحت بگیم وبخندیم
 

نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 در ساعت: 14:51
|+|



بی قرار

توی این شبها ی دلتنگی دلم می خواد بدونی
 
یه نفر چشم به ساعت دیوار می دوزه
 
لحظه هاشو بادلتنگی تاخود صبح می شماره
 
کاش بدونی یکی یه جای دنیا دلش اسیره
 
دلش برای روزای رفته می گیره
 
نذار این شبها ناامیدی روی انتظارو بگیره
 
نذار گریه های این شبها دریارو باهم بگیرن
 
توی این شبها یه نفرمنتظرتو نشسته
 
یکی داره عمرشو واسه تو می شماره
 
کاش بدونی دیگه طاقتی نداره
 
نذار این شبها ستاره ها بمیرن
 
نذار این شبها همه جارو تاریکی بگیره
 
هرکی عاشقه این شبا ازغصه بمیره
 
توبیا تاثابت بشه هنوزم میشه عاشق موند
 
هنوزم هوا قشنگه هنوزم فصل بهاره

نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه دوازدهم آبان 1388 در ساعت: 14:45
|+|



غصه های یک دل غمناک

دلم خیلی گرفته است. وجودم آنقدر پر از درد و ناراحتی گشته است که کل شیرازه وجودم از هم گسیخته است. دلم از خودم گرفته است. دلم از خویشتن خود گرفته است. دلم حتی از خدا هم گرفته است. از او که همه چیز را می بیند، از او که همه چیز را درک می کند ولی با سکوت خویش، آتش بر وجودم زده ومرا دل خسته تر از این دنیا می کند. دلم خیلی شکسته است. اصلاً این دل باید بشکند. دلی که ارزشی برای کسی ندارد. حتی خدا هم ارزش زایدالوصفی بر این دل قائل نیست. دلم با اینکه عاشق سمیرا است و برای او می میرد ولی حتی خدا هم بر این دلم ارزشی قائل نیست. اشک چشمانم نیز گویای همین واقعیت است که دلم حال و هوای عجیبی دارد. وجودم احساس خستگی از این دنیا می کند. احساس می کند که در زندان این دنیا با عشق و سمیرا خویش، تنها گردیده است و کسی نیست که این زندان را به آزادی مبدل کرده و مرا به سمیرا برساند.

سمیرا همه چیز من است. او همه هستی و دلیل بودن من در این دنیا است. او تنها بهانه بودن من در این دنیا است. من دنیای بدون سمیرا را نمی توانم تحمل نمایم. زمانی که سمیرا، دلش از من بگیرد و از من ناراحت باشد آنقدر به هم می ریزم که فقط می خواهم بمیرم تا ناراحتی سمیرا را حس نکنم چون ناراحتی او، مرا دیوانه می کند. عشق من به سمیراعشقی پاک و ماندگار است. من به خاطر او، از همه چیز گذشتم و می گذرم. من به خاطر او، از تمامی شادی های زندگی گذشتم و می گذرم. دیگر این دنیا ارزشی برایم ندارد و بودن یا نبودن آن، برایم فرقی ندارد. دنیای بدون سمیرا، زندانی بیش نیست. ای کاش در آتش می سوختم ولی دنیای بدون شبنم را تحمل نمی کردم. زمانی که خنده بر لبان سمیرا عزیزم ببینم انگار همه چیز عالم هستی را به من هدیه می دهند و زمانی که ناراحتی را بر روی رخ همچو گوهر او ببینم انگار کل دنیا بر روی سرم خراب می گردد. من به خاطر رسیدن به سمیرا، به غیر خود سمیرا، همه را مقصر می دانم. من سمیرا را با کل وجودم می پرستم و امر او برایم، از هر دستوری بالاتر است. ولی افسوس که ارزشی برای سمیرا ندارم. افسوس که حتی او نیز عشق مرا باور ندارد. افسوس که کل وجودم می سوزد ولی حتی سمیرا عزیزم نیز، سوختن مرا نمی بیند. سمیرابرایم، عزیزترین و بهترین فرد دنیاست و همیشه هم خواهد بود. سمیرا فردی است که تمامی ذرات وجودم، عاشق و دوستدار او می باشد. من کل وجودم را به خاطر او می دهم. من همه چیز خودم را به خاطر او می دهم. ای کاش برایم فرصتی بوجود آید تا کل وجودم را تقدیم سمیراعزیزم نمایم. ای کاش زمانی که این دنیا را ترک می کنم در آغوش سمیرا آرام گیرم. ولی افسوس ...


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: پنجشنبه هفتم آبان 1388 در ساعت: 5:46
|+|



دلم خیلی گرفته است. احساس سوزش در دل خویش می کنم و خودم را در میان دردهایی که برایم پیش آمده است می بینم. زمانی که به خودم نگاه می کنم و به سمیرا عزیزم می نگرم و دوری خودم را از گوهری مثل او حس می کنم دیوانه تر می شوم. آنقدر دیوانه می شوم که لحظه ای نمی خواهم در این دنیا زنده بمانم. سمیرا همه هستی و تنها دلیل بودن من در این دنیا است. اگر امید وصال او در من وجود نداشت خیلی وقت پیش از این دنیا رفته بودم. مگر می شود که فردی مثل من عاشق شبنم بشوم و اکثر خوبیهای وجود او را درک نمایم و به این نتیجه برسم که بهتریم و زیباترین فرد برایم در این دنیا می باشد و خودم را دور از او احساس کنم ولی با تمامی این شهود دل بتوانم این دنیا را تحمل نمایم.

سمیرا فردی است که با تمامی وجودم برای او می سوزم و برخی اوقات است که آنقدر برایش گریه می کنم که از خود بی خود می گردم. اگر اشک چشمانم نیز تمام شود برایش خون گریه خواهم کرد. من نمی توانم دوری او را تحمل نمایم ولی کسی نیست که مرا از این فراق به وصال برساند. حتی خدا هم مرا یاری نمی رساند و مرا در بین این همه درد و رنج فراق از سمیرای عزیزم، به تنهائی و غربت سپرده است. خدا بهتر از همه می داند که من چقدر سمیرا را دوست دارم و چقدر به او عشق می ورزم. او بهتر می داند که تمامی حرفهایم درباره عشق سمیرا، از ته دلم و از اعماق وجودم می باشم. او بهتر می داند با این وضعیتی که برایم پیش آمده است یا باید مرا به سمیرا برساند و یا ترک این دنیا را نصیب من گرداند. چون واقعاً تحمل دوری از سمیرا را ندارم.

خودم را در این دنیا تنها احساس می کنم و تنها کسی که برایم مانده است سمیرا و عشق او می باشد. به همین علت نرسیدن به او، مرا از تمامی چیزهای دیگر نومید کرده و هیچ امیدی برای زنده بودن نخواهم داشت. برای چی و برای کی باید زنده بمانم. زمانی که برای فردی مثل سمیرا با تمام وجودم می میرم و نمی خواهم دنیای بدون او را لحظه ای ادامه دهم تحمل این شرایط برای من خیلی سخت می باشد. سمیرا و عشق او کل وجودم را به تسخیر خویش درآورده است و تمامی اجزای وجودم را در سلطه خویش گرفته و تنها چیزی که می تواند مرا به آرامش برساند فقط و فقط وصال به سمیرا می باشد نه چیز دیگر.


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 در ساعت: 14:43
|+|



نشون چهار

 
این نشون  تقدیم  به گندم عزیز

تو در متن زیباترین واژه ها می درخشی
و از پشت تصویر های مه الود
یا غرقه در رنگ و رویا
نشان تو پیداست

غروب است و باران
که در لهجۀ اب
و در باغ موسیقی باد
 صدای تو جاریست

به هر گام تو
نغمه در نغمه گل می شکفد
دل انگیز و پر شور
 

حتی
خطوط غبار شکسته
تو را هر زمان با هزاران زبان می سرایند

ولی باز
تو ان سروده ی سرودی
که پایان ندارد...


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 در ساعت: 14:36
|+|



خداومجنون

يک شبي مجنون نمازش را شکست
                                                 بي وضو در کوچه ليلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                  فارغ از جام الستش کرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او
                                                          پُر ز ليلا شد دل پر آه او

 

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
                                                  بر صليب عشق دارم کرده اي

 

جام ليلا را به دستم داده اي
                                               وندر اين بازي شکستم داده اي


نيشتر عشقش به جانم مي زني
                                                   دردم از ليلاست آنم مي زني


خسته ام زين عشق،دل خونم نکن
                                               من که مجنونم تو مجنونم نکن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم
                                                
اين تو و ليلاي تو... من نيستم


گفت اي ديوانه ليلايت منم
                                                   در رگ پنهان و پيدايت منم

 

سالها با جور ليلا ساختي
                                                   من کنارت بودم و نشناختي


عشق ليلا در دلت انداختم
                                                 صد قمار عشق يکجا باختم


کردمت آواره صحرا نشد
                                              گفتم عا
قل مي شوي اما نشد

 
سوختم در حسرت يک يا ربت
                                                     غير ليلا بر نيامد از لبت


روز و شب او را صدا کردي ولي
                                                 ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر مي زني
                                                در حريم خانه ام در مي زني


حال اين ليلا که خوارت کرده بود
                                         درس عشقش بي قرارت کرده بود


مرد راهش باش تا شاهت کنم
                                           صد چو ليلا کشته در راهت کنم

                                                          


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: جمعه هفدهم مهر 1388 در ساعت: 20:44
|+|



ترا دوست دارم چون نان و نمک

تورا دوست دارم

چون نان و نمك

چون لبان گر گرفته از تب

كه نيمه شبان در التهاب قطره اي آب

بر شير آبي بچسبد.

تو را دوست دارم

چون لحظه ي شوق، شبهه ، انتظار و نگراني

در گشودن بسته ي بزرگي

كه نمي داني در آن چيست.

تو را دو ست دارم

چون سفر نخستين با هواپيما

بر فراز اقيانوس

چون غوغاي درونم

لرزش دل و دستم

در آستانه ي ديداري در استانبول

تو را دوست دارم


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: جمعه هفدهم مهر 1388 در ساعت: 20:42
|+|



:Sms عاشقانه

عشق یعنی راه رفتن زیر باران / عشق یعنی من می روم تو بمان

SMS LOVE

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل

SMS LOVE

گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده

SMS LOVE

شاخه گلی شکسته تو دسته تو اسیرم

اگه نیایی تو پیشم یه وقت دیدی میمیرم

SMS LOVE

دل در دست محبوبی گرفتار

 و سر در کوچه باغی بر سر دار

از این بیهوده گردیدن چه حاصل ؟

پیاده می شوم ، دنیا نگهدار

SMS LOVE

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: پنجشنبه نهم مهر 1388 در ساعت: 4:14
|+|



دل من تـنها بـود

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه هفتم مهر 1388 در ساعت: 16:19
|+|



خاطرات

Image and video hosting by TinyPic

  نگاهت کردم و تو رویت را برگرداندی

و اکنون

. . .

داده سخن هارا بر سر خود می‌کشم

با اینکه میدانستم وادی دروغ مدتهاست

. . .

عشق و محبت مرا چه آسان به خودخواهیت فروختی

تو کسی‌ بودی که ازش قلهٔ فتح نشدنی‌ ساخته بودم

ولی‌ افسوس

. . .

ولی‌ افسوس که آن قلهٔ فتح نشدنی‌ شکست !

جدایی ، اشک ، دوری ، غریبی

اشك . . اشك . .

چيزي است كه بيش از همه با آن سر و كار دارم

واژه هايي هستند که بارها در ذهنم مرور ميشوند

. . .

خاطره ها تلخ ترین بخش زندگی اند

و

 خاطرات ما بخشی از تلخ ترینها بود . . ! !


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه هفتم مهر 1388 در ساعت: 16:17
|+|



نارفیقانه

Image and video hosting by TinyPic 

 

 
با کوچه آواز رفتن نیست

   فانوس رفاقت روشن نیست

نترس از هجوم حضورم

   چیزی جزء تنهایی با من نیست ...

ترسم نیست بی تردید از جاده ، از سایه

  تاریکِ تاریکم ، من از من می ترسم

من از سایه های شب بی رفیقی
  من از نارفیقانه بودن می ترسم ....

نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه هفتم مهر 1388 در ساعت: 16:14
|+|



تمنا کن ولی خار نشو...!!!

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو.

برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده.

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نزار پروانه ببینه.

برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر.

برای عشق وصال کن ولی فرار نکن.

برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن...

 

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

 

زندگي 3 بار بهت دروغ ميگه ......... 1 - وقتي به دنيات

 مياره ........ 2 - وقتي عاشقت ميكنه .......... 3- وقتي زندگيت رو

ازت ميگيره تا بهت بگه همش خوابي بود و بس!

از اينکه عاشق تو هستم حس غرور مي کنم و دست در دست ابي اسمان

 مي نهم و دريايي مي شوم به اساني و در تو شکوفا مي کنم زندگي را

حالا که کوچه کوچه در تو غرق مي شوم


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه ششم مهر 1388 در ساعت: 1:37
|+|



برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد


برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می‌رسد

یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می‌رسد

ساقی بهوش باش که بیهوشی‌ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می‌رسد

تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می‌رسد

تا یاد می‌کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد

گرمیوه امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می‌رسد

برخیز و موج را به نگونساری‌اش مبین
دریادلا که نوبت آن خیز می‌رسد
...


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: جمعه سوم مهر 1388 در ساعت: 17:44
|+|



خرید عشق

                           

                           برای خرید عشق

                     هر کس هر چه داشت آورد

                                        من و تو هیچ نداشتیم

                                                         پس گریستیم

        همگی گمان کردند چون هیچ نداریم می گرییم

                                    اما 

                           هیچ کس ندانست که

         قیمت عشق ٬ اشک است

                                        و بهای اشک ٬ عشق


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: جمعه سوم مهر 1388 در ساعت: 17:36
|+|



دعا مي كنم كه هيچگاه چشمهاي زيباي تو را



دعا مي كنم كه هيچگاه چشمهاي زيباي تو را

در انحصار قطره هاي اشك نبينم

و تو برايم دعا كن ابر چشم هايم هميشه براي تو ببارد

دعا مي كنم كه لبانت را فقط در غنچه هاي لبخند ببينم

و تو برايم دعا كن كه هر گز بي تو نخندم

دعا مي كنم دستانت كه وسعت آسمان و پاكي دريا و بوي بهار را دارد

هميشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برايم دعا كن دستهايم را هيچگاه در دستي بجز دست تو گره ندهم

من برايت دعا مي كنم كه گل هاي وجود نازنينت هيچگاه پژمرده نشوند

براي شاپرك هاي باغچه ي خانه ات دعا مي كنم

كه بال هايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي كنم كه هيچگاه غروب نكند

و بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدي

پس برايم دعا كن ، دعا كن كه خورشيد آسمان زندگيم هيچگاه غروب نكند

من تو را دوست دارم و تو كسي ديگر را و كسي ديگر مرا ، و ... ما همه تنهاييم

 


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 در ساعت: 2:20
|+|



سرنوشت....

فراموشت نمیکنم.....

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و هرگز از تو رنجور نخواهم شد که چرا نیستی...

چرا که تو را دوست دارم........دیوانه وار عاشقت شدم....مجنونت شدم......

چرا که مهربانی را با تمام وجود در تو لمس کردم...........با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی.........    و اگر تو نبودی....هرگز عاشق نمی شدم.............و طعم عاشقی را نمی چشیدم.............       

نه...نه... هرگز قلب من از عشقت رویگردان نمی شود.......چون من عاشقی را با تو تجربه کردم........سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است..........و اگر با مژگانت اشاره ای بکنی.........فرسنگها راه را خواهم پیمود........برای یک لحظه دیدن روی ماهت........چرا که شب عشق بسیار طولانی است و من دگر تاب این جدایی را ندارم.........این را بدان که روزی قلبم در آرزوی تو می سوزد و خاکستر میشود....

آنگاه که از برابر دیدگانم دور می شوی.........خورشید وجودت پنهان می گردد......

و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرد....... و مرا به دنیای غریبی می برد.....

همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگیم را گلباران کرده است.....عطرافشان کرده است.....

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کردم.....

محبوبم.......همیشه به انتظار دیدنت خواهم ماند.............همیشه....

 


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 در ساعت: 2:7
|+|



چقدر دوستت داشتم

 

چقدر دوستت داشتم

اما نمی خواستم عاشق باشم

وافسوس که شدم

من عاشق شدم 

به جرم یک عشق ممنوع

شکستم عهدی را که می خواستم

تا ابد حفظش کنم.


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: پنجشنبه دوم مهر 1388 در ساعت: 2:2
|+|



عشق یعنی ...

 

  عشق يعنی مستی و ديوانگی
                عشق يعنی با جهان بيگانگی
                              عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
                                        عشق يعنی سجده ها با چشم تر
                                                عشق يعنی سر به دار آويختن
                                    عشق يعنی اشک حسرت ريختن
                           عشق يعنی در جهان رسوا شدن
                 عشق يعنی مست و بی پروا شدن
          عشق يعنی سوختن يا ساختن
    عشق يعنی زندگی را باختن
    عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
           عشق يعنی ديده بر در دوختن
                      عشق يعنی در فراقش سوختن
                            عشق يعنی لحظه های التهاب
                                    عشق يعنی لحظه های ناب ناب
                                              عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
                                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان
                                          عشق يعنی شاعری دل سوخته
                               عشق يعنی آتشی افروخته
                  عشق يعنی با گلی گفتن سخن
      عشق يعنی خون لاله بر چمن
                عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
                          عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
                                   عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
                                                عشق يعنی عالمی راز و نياز


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 در ساعت: 0:45
|+|



اتش عشق

دستهایم برایت شعر مینویسد اما تو هرگز نخواهی خواند

اتش عشق در چشمانم غوطه میزند ولی تو نخواهی دید

تو هرگز مرا نخواهی فهمید

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

و باز تو درک نخواهی کرد


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 3:0
|+|



احساس تنهایی

بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در

 

 سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که ازان

 

 گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم

 

 تا حرف دلم رو برایش باز گوکنم اما وقتی

 

 از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت

 

 ترین مکان پناه می برم وبه دور از چشم

 

 دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان

 

 کننده درد های درونی ام هستند ودر میان

 

 اشک هایم تو را صدا می زنم ومی خواهم که

 

 کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد

 

 توست که به من ارامش میده بیا پیشم

 

 امروز بیش از اندازه به تو

 

 محتاجم ....باورم کن...


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:54
|+|



به تو دل بستنم اشتباه بود

به تو دل بستنم اشتباه بود ، سهم من از امروز ، تاوان اشتباهات دیروز بود!

اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ، بارها توبه کردم ، اینبار  عاشق شدنم گناه بود!

این قلب من بود که بی گناه بود ، تو مرا فریب دادی ، دل تو بی وفا بود!

بی وفا بود که قلبم را شکست ، شیشه ی عشق مرا با نا مهربانی شکست!

نه یک بار ، نه دو بار ، بارها شکست ، و  مدتها ویرانه ای بود از جنس تنهایی ها!

فریب تو خوردن از سادگی من بود ، میپذیرم که عشقت یک بازی بود!

در همین مدت نیز تو دلسوز من بودی ،حرفهای عاشقانه ات تنها ، دلخوشی بود !

قلبم میگوید ساده نبودم ، عاشق بودم ، احساسم میگوید ساده بودی ، بیچاره بودی

سرنوشت  میگوید نه ساده بودم و نه بیچاره بودم ، اسیر یک عشق دروغین بودم!

در آغوش تو خوابیدنم اشتباه بود ، حس کردم که مال منی ، بوسیدن لبهایت حرام بود!

در این بازی ، من بازیچه بودم ، تو بازیگری بود که حتی به بازیچه ها نیز  

هیچ احساس پاکی نداشت !

تو آتشی بودی که تنها لحظه ای که در آغوشم بودی شعله ور میشدی ،

من شمعی بودم که با گرمای سوختنم در هوای سرد قلبت زنده مانده بودم!

دلبستن به تو اشتباه بود ، سهم من از دیروز ، تنهایی امروز بود !   

اشتباه من از آغاز جمله گویا بود ،  

بارها توبه کردم ، 

 اینبار  عاشق شدنم گناه بود! 


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:52
|+|



محنـــت مـــن

از تـــو دورم مــن و دیوانـــه و مــدهوش توام

آنچنان محــو تو گشتم کــــــه در آغــوش تـوام

یکــــدم از دل نبـــرم یــــاد دل آویـــــز تـــــرا

گر چه چون عشق ز دل رفتــه فـراموش تـوام

نگــــه گــرمم و در چشــم سخـــن گـــوی توام

هـــوس بــوسه ام و در لب خــــــاموش تــوام

همچـــواشکی کـــه زجـــان ریخته در دامن تو

چــون صدائی کــه ز دل خاسته در گوش توام

پـــای تـــا سر همــه طوفانـــــــــم آشفتگیــــــم

بحـر در موجم و عمریست که در جـوش تـوام

گــر چه در حسرتم از دوری بــــــرق نگهــت

زنـــده با یاد تو و گـــرمی آغـــوش تــــــــوام

در دل شب تـــاریک کــه چـــون بخت منسـت

تــا سحــر منتظــر صبح بنــــــا گـــوش تــوام

خــــاطر نازکت آزرده شـــد از محنـــت مـــن

بـــار سنگینـــــم و آویختــــه از دوش تــــــوام


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:46
|+|



قسم خوردم

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:44
|+|



دوست دارم

 

همه می دانند که من نمی دانم

که نمی توانم با او برسم

همه می دانند که من تنها مانده ام

همه میدانند که عشق تنها بهانه زندگیست

همه می دانند که ما نمی توانیم به عشقمان پایدار بمانیم

همه میدانند که تنها ستارهی آسمون قلبم توی

همه میدانند که تنها تو فرشته نجاتم هستی

ما هم میدانیم که تنهایی برایمان سخت است

همه ما میدانیم که می توانیم تنهای را درک کنیم

و همه میدانند که توی تنهای عشقم

همه میدانند که ما در برابر تنهای تسلیم میشویم

و همه وهمه ی عالم میدانند که

تنهای تنها بهانه عاشق شدن است

و همه عالم میدانند  که تنهایی چقدر سخته

پس به همه عالم میگویم که بدانند تنها تو را دوست دارم


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:39
|+|



ملامت وجدان

من از دو چشم روشن و گریان گریختم                از خنده های وحشی طوفان گریختم

از  بستر  وصال  بر  آغوش سرد  هجر                  آزرده  از  ملامت  وجدان   گریختم 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز                 دیگر سراغ  شعله آتش زمن  مگیر   

میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم            مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش          در دامن سکوت به تلخی گریستم 

نالان  ز کرده ها  و  پشیمان  ز گفته ها               دیدم که لایق تو وعشق تو نیستم


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:38
|+|



ایمان به عشق

بارها قسم خوردم اما....

بارها قسم خوردم که نام تو را بر زبان نیاورم اما افسوس که همیشه قسم هایم با نام توست....... بارها قسم خوردم که بی حضورت ترانه بخوانم اما بغض نگذاشت......... بارها قسم خوردم که رد پایت را از صفحه زندگی ام پاک کنم اما پررنگی وجودت مانع شد.......بارها قسم خوردم که برای نبودنت شعر بسرایم اما افسوس که تو خود قافیه ی زندگی ام بودی...... بارها قسم خوردم که نشانت را از تیتر کارهایم خط بزنم اما افسوس که تو خود متن وجودم بودی........بارها قسم خوردم که از تو روی برتابم اما دریغ که هر سو نگریستم جز تو کسی نبود.........چند لحظه پیش قسم خوردم که دیگر در وصفت ننویسم اما.............اما باز هم نشد


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:36
|+|



یا تویا هیچ کس دیگه

 
www.pole-asheghi-love.blogfa.com
 

 دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.  

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

 مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

 موعد عروسی فرا رسید.

 زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

 20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

 مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود..

 همه تعجب کردند.

 مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 0:55
|+|



عشق رسواگر

www.pole-asheghi-love.blogfa.com

روزهائي رفته است و روزهائي شاد در راه است

امروز هم روزي از روزهاست که در آن دختري عاشق پيشه قصد نوشتن دارد

من با وجود تمام خستگي ها ميخواهم عشقت را فرياد کنم

عشق رسواگر خود را

مهربان دلبندم مدتهاست که برايت ننوشته ام و البته از تنبلي من بوده

بايد متني مينوشتم براي عزيزي چون تو که بيصبرانه صدا و نوشته هاي مرا انتظار ميکشي

بايد برايت کلمه دوست داشتن را کلمه به کلمه هجا کشي ميکردم و عشق را بارها و بارها بخش ميکردم و به تو ميگفتم د و س ت َ ت  د ا ر َم 9 حرف است ولي من که محاسبات رياضي خوب نميدانم تو را به اندازه تمام انگشتانم يعني 10 تا دوستت دارم . 10 براي من انتهاي دوست داشتن است عدي است برابر بينهايت در بيشترين شکل ممکن

و عشق تنها يک بخش است و  تو يگانه عشقم هستي و من عاشق تو  هستم چرا که تو محاسني داري که در کس ديگري نيافتم و قلبم را يکجا به تو دادم باشد که عشق تو در قلبم خانه کند و ويرانخانه قلبم با حضورت گلستان شود

مهربان من دوباره با تو از عشق گفتم و دلم برايت تنگ شد

دوباره از عشق گفتم و فهميدم خدا يکي است و يک قلب به من داد تا آگاهانه نه از سر جبر قلبم را به يک نفر هديه دهم ، کسي که قلبي دارد که جايگزين قلبم کند.


نويسنده: عاشق دیونه مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 0:53
|+|

کپي برداري بدون ذکر منبع غير مجاز مي باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir